در این مکان مواظب فکر کردنتان باشید .

آوریل 12, 2010

با اولین قدمی که به پیاده رومی گذارم چشمم رضا کفاش را نشانه می رود که با صدای بسته شدن درب پشت سرم سرش را بالا می آورد وبه کفش هایم نگاه می کند . رضا کفاش با خودش می گوید : » بلاخره کفشهای تو هم پاره می شود «. به حرف هایش توجه نمی کنم و خودم را به نشنیدن می زنم . به راهم ادمه می دهم و به سوپر مارکت حسن آقا می رسم ، حسن اقا دم در مغازه اش ایستاده است . چون مقدار کمی بدهکارش هستم مجبورم سلام کنم . اونیز با روی باز جواب سلامم را می دهد و با خودش می گوید : « مرتیکه بیار این پولت رو بده دیگه ! «  لبخندی می زنم و به روی خودم نمی آورم و راهم را ادامه می دهم . نزدیکی های مترو که می رسم صدای ذهن ها زیاد می شود و متوجه نمی شوم کدام صدا مربوط به چه کسی هست ، ولی تا دم  دستگاه کارتخوان مترو که می رسم این جمله توی ذهنم نقش می بندد : » پسره موهاش رو مش کرده بود عجب بادمجون تازه و برنزه ای بود تازه از هلند خیار خورده بود احتمالا فلفل سیاه و استاد احمدی رینگ بکسش خرابه » خودم نیز سر در نمی آورم چه شد !

کارت مترویم شارژش تمام شده و دستگاه آلارم قرمز می دهد . مامور مترو زیر چشمی به من نگاه می کند و با خودش می گوید : » عمرا بذارم رد شی ، تا کارتت رو شاژ نکنی نمیزارم دنبال بقیه بری » بهم بر می خورد . و نگاه تندی به طرفش روانه می کنم . خیلی سریع کمرش را صاف می کند و سرش را بالا می آورد ودرون چشمانم خیره می شود . احتمالا اونیز متوجه شد که بهش گفتم ( در دلم ) : » مرتیکه حرف دهنت رو بفهم « . کارتم را شارژ می کنم و سوار مترو می شوم . صندلی ها طبق معمول پر است . روبروی در مترو وسط واگن ایستاده ام و میله ی وسط واگن را گرفته ام . از درون شیشه ی در مترو آدم آشنایی را می بینم که ادای من را در می آورد . ولی او اولین کسی است که نمی دانم به چه فکر می کند .  

سالی بر وزن سرزمین های دور دست

آوریل 7, 2010

به صدای نسیم گوش می دهم… و به گندمزار پایین تپه که رودی از وسطش می گذرد خیره می شوم… و باران می بارد ، بدون هیچ ابری و من … من با چشمان پینه بسته هنوز به انتهای دنیا خیره شدام… و خورشید می رود … و رود به دنبالش… و سرخی جامانده از خورشید بر گونه هایم… و باز در اینجا خدا می وزد… و گندمزار را می رقصاند و باز … و باز… و باز عرق دستان من و تو… وباز نگاه گرم مادر… و تنگ بلور… و ماهی سرخ… و خورشیدی که این بار از پشت سرم می تابد … و سایه ای که این بار جلوتر از صاحب اش قدم بر می دارد … و هنوز قلبم معلول… و من … هنوز دنبال آب انباری برای میزبانی اشک های جامانده در کف دستم … و بامداد اولین صبح … و خروسی که حس فقدانش به گوش می رسد … و دنبال ساعتی کوکی که برای نماز صبح بیدارم کند . من برای سال جدید عینک می خواهم .

از خانه تا …

مارس 31, 2010

کوله م رو جمع کردم

مامان داره واسه رفتنم نون تازه می پزه

حامد و ابوذر و اویس هم که طبق معمول خوابن

صبح وقتی بابا می خواست بره سرکار اومد و بوسیدم ولی فکر می کرد من خوابم ، شاید اگه بیدار بودم بوسم نمی کرد .

امروز صبح خونه دلگیره ، نمی دونم یه جوریه ، هیچ موقعه اینجوری نبوده

احساس می کنم دارم میرم

شاید هو میام


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.