با اولین قدمی که به پیاده رومی گذارم چشمم رضا کفاش را نشانه می رود که با صدای بسته شدن درب پشت سرم سرش را بالا می آورد وبه کفش هایم نگاه می کند . رضا کفاش با خودش می گوید : » بلاخره کفشهای تو هم پاره می شود «. به حرف هایش توجه نمی کنم و خودم را به نشنیدن می زنم . به راهم ادمه می دهم و به سوپر مارکت حسن آقا می رسم ، حسن اقا دم در مغازه اش ایستاده است . چون مقدار کمی بدهکارش هستم مجبورم سلام کنم . اونیز با روی باز جواب سلامم را می دهد و با خودش می گوید : « مرتیکه بیار این پولت رو بده دیگه ! « لبخندی می زنم و به روی خودم نمی آورم و راهم را ادامه می دهم . نزدیکی های مترو که می رسم صدای ذهن ها زیاد می شود و متوجه نمی شوم کدام صدا مربوط به چه کسی هست ، ولی تا دم دستگاه کارتخوان مترو که می رسم این جمله توی ذهنم نقش می بندد : » پسره موهاش رو مش کرده بود عجب بادمجون تازه و برنزه ای بود تازه از هلند خیار خورده بود احتمالا فلفل سیاه و استاد احمدی رینگ بکسش خرابه » خودم نیز سر در نمی آورم چه شد !
کارت مترویم شارژش تمام شده و دستگاه آلارم قرمز می دهد . مامور مترو زیر چشمی به من نگاه می کند و با خودش می گوید : » عمرا بذارم رد شی ، تا کارتت رو شاژ نکنی نمیزارم دنبال بقیه بری » بهم بر می خورد . و نگاه تندی به طرفش روانه می کنم . خیلی سریع کمرش را صاف می کند و سرش را بالا می آورد ودرون چشمانم خیره می شود . احتمالا اونیز متوجه شد که بهش گفتم ( در دلم ) : » مرتیکه حرف دهنت رو بفهم « . کارتم را شارژ می کنم و سوار مترو می شوم . صندلی ها طبق معمول پر است . روبروی در مترو وسط واگن ایستاده ام و میله ی وسط واگن را گرفته ام . از درون شیشه ی در مترو آدم آشنایی را می بینم که ادای من را در می آورد . ولی او اولین کسی است که نمی دانم به چه فکر می کند .

