حضورمان بسی خجسته می نمایاند دلمان را

اوت 7, 2012

وقت هایی گه می گویم را سرکشیدنش فضایی در تن سازد و روح پر فتوحم جاری زقیالاتی است که بر وبگاهم بخوانیدش .

گفت اسمش وحید ، 18 سالشه

اوت 28, 2011

دو سال پیش بود ، مشغول صحبت کردن با بغل دستیم بودم ٬ مترو وایساد ٬ یادم نیست کدوم ایستگاه بود . یه عده اومدن داخل ٬ تموم صندلی ها پر بود ما هم گوشه ی واگن وایساده بودیم یه زنه چادری اومد کنارمون ٬ بهش جا دادیم . از بگیرو ببندهای ۱۳ آبان حرف میزدیم . یه لحظه متوجه شدم دستی آروم به پشت کمرم خورد برگشتم دیدم همون زن چادریه است . چشماش پیدا بود ٬ اشکاش رو تمیز کرد و با حق حق آرومی گفت : نمی دونی اینای که میگیرن کجا میبرنشون ؟

این سالها زیر سایه درختان کاه جان می دهیم …

مارس 22, 2011

نم نم عاشقونه با طعم سیل و سیگار

ژانویه 16, 2011

دو نصفه شب بود . کاپشنم خیس و سنگین شده بود و از نوک بینیم تا کف کفشم آب چکه میکرد . توی یکی از گوشام هنزفری گذاشته بودم و lموزیک گوش می دادم و با اون یکی گوشم صدای بارون . هر چند دقیقه سرمو بالا میاوردم و دونه های درشت بارون رو زیر نور چراغ برقها دید میزدم و لبخند . با خودم  یه چیزایی میگفتم . بارون تند تر شد . خندم بالا گرفت . نور چراغ عابرا کمتر شد . قدمام یواش تر . به تیر چراغ برق روبرویم نگاه کردم . بارون زیر نورش حس خوبی به آدم می داد . یه چیزی پای تیر چراغ برق تکون میخورد . نزدیکتر رفتم . تعجب کرده بودم . آروم سرش رو بالا آورد . یه آدم کوچیک بود . از موهای صافش آب می چکید . پرهای بینیش می لرزید . صدای دندوناش رو احساس میکردم .  بارون چشماش رو خیس کرده بود . دستاش رو زانواش قفل شده بود . بدن خسته اش از زیر لباس نازک و خیسش که حالا جزئی از بدنش شده بود پیدا بود . این روزا نمونشون رو زیاد توی شهر دیده بودم . یه بچه پاکستانی بود . یه جوری شدم . برا چند دقیقه قطرات بارون بین زمین آسمون معلق موندن . به راهم ادامه دادم و از کنارش رد شدم . دستام میلرزید . یه سیگار روشن کردم و از بچه دور شدم نگام به آصفالت زیر پام بود و به طرف خونه می رفتم . خودمو راضی کردم که اونم مثل من از بارون لذت میبره ولی سیگارم زبر بارون چیز دیگه ای میگفت .

پ ن : بازگشت به سبک کروساوا

9 دلار و 99 سنت

سپتامبر 29, 2010

_ و هیچ آدم فقیری توی بهشت نیست ؟
_ آدم فقیر ؟ همه توی بهشت یه لیمبوزین دارن
_ و کی لیمبوزین هاشون رو میرونه ؟
_ همه جور آدمی . مخصوصا خارجی های بدون ویزا
_ و خونه ها ؟ خونه ها چه شکلی ان ؟
_ تا حالا رفتی ساحل سانشاین ؟
_ نه
_ خب ، باید بری . یه چیزه دیگه است
_ و بهشت ؟
_ دقیقا مثل ساحل سانشاین
_ اگه روراست باشم اون یه ذره نا امید کننده است
_ چون هیچوقت اونجا نبودی
_ و مردم ؟ اونا تنهان ؟
_ …

تعطیلات آخر الافی در ماکاندو

اوت 6, 2010

برای مدتی نا معلوم به تعطیلی می رویم

ت ن : Happy Birthday Sam and that you always like green alga

پ ن :  ما به کوه رفتیم

خاطرات خدا

ژوئیه 12, 2010

از دفتر خاطرات خدا

شنبه : امروز در بارگاه مشغول محاسبات فیزیکی برای نصب و راه اندازی سیاره های جدید بودیم …دستور داده ایم آتش زیر گالیله را زیاد کنند تا مردک اینگونه برای ما زحمت درست نکند! مردم سرشان به کار خودشان گرم بود و یک خورشید بود و یک ماه و مقداری ستاره که چسبانده بودیم طاق آسمان ، حالا همه فضول شده اند و هر روز به یک جای کار ما سرک می کشند! فضاپیما درست کرده اند پدرسوخته ها که ته و توی عالم ما را وارسی کنند. هر سوراخی می بینند سرک می کشند ببینند چه خبر است.دستور داده ایم در آزمایشگاه بارگاه در مورد تغییر در نسل های آتیه بندگان تحقیق کنند.چند قرنی است مردم این نسل خیلی فضول و پر رو شده اند!

یکشنبه:از صندوق قرض الحسنه بهشت تماس گرفته اند و لیست مفسدان اقتصادی را که وام گرفته و پس نداده اند اعلام کرده اند! یکی از آنها نوح است که وام برای کشتی سازی گرفته بوده و ورشکست شده است ، بقیه هم ابراهیم و اسماعیل و نوادگان و نتیجه گانش هستند که سند خانه کعبه را گرو گذاشته اند و نمی شود اقدامی کرد ، یک وام هم متعلق به محمد است که مهدی از بستگان او، پول را ورداشته وغیب شده است !امروز قدری کسالت داشتیم …عزرائیل را فرستادیم زمین مقداری شیطنت کند تا بلکه حالمان بهتر شود.تعداد متنابهی از بندگان را آورده است که فرستاده ایم قسمت محاسبات …کارهای این عزرائیل هم دارد تکراری می شود! خسته شدیم از سیل و زلزله و اینها! هنوز کسالتمان برطرف نشده است!

دوشنبه: از جهنم خبر رسیده است که سوخت تمام شده است و آتشی در کار نیست و مغضوبین به جای عذاب و آتش از شدت سرما دارند یخ می زنند . ملک سوخت را احضار کردیم . نوسان قیمت جهانی نفت و تصمیمات اوپک را بهانه می کند ! دستور فرمودیم از ذخیره سوخت بارگاه علی الحساب یک حواله صادر کنند تا اهالی جهنم دچار ذات الریه نشوند !

سه شنبه : به میکاییل دستور دادیم در مورد این مردک احمدی نژاد و دار و دسته اش گزارش مبسوطی تهیه کند. مثل اینکه اطلاعاتی در مورد مهدی دارد! آخرین بار کل باغ های بهشت را بین تعدادی از دوزخیان قولنامه نموده و فراری شده بود. خبر رسیده بود که به علم شعبده وارد شده و اصول غیب شدن و هاله الهی را آموخته اما در اصول ظهور به مشکل برخورد کرده است!

چهارشنبه:از اداره بازرگانی بهشت تماس گرفته اند در مناطق بالانشین بهشت مومنین بر روی رودخانه شیر و عسل سدسازی کرده و در املاک خود دریاچه مصنوعی ساخته اند اما شیر و عسل را در مناطق پایینی سهمیه بندی کرده و به صورت یارانه ای به فروش می رسانندو سود قابل توجهی به جیب می زنند! حتما پائینیها سبیل سازمان شیر و عسل را چرب نکرده بودند ! امان از دست مومنین!

پنجشنبه : وضعیت اقتصادی دربار کمی آشفته شده ،ملک اقتصاد را احضار کرده ایم ..بحران اقتصادی آمریکا را بهانه کرده است! دستور داده ایم یک فروند کارت سوخت نامحدود از سهمیه الهی خودمان برای آتش کریستف کلمب صادر کنند! هر چه آتش است از گور همین پدرسوخته در می آید!

جمعه: چند روزی است فکر می کنم نانت نبود ، آبت نبود؟! ملک و حوری ات دم دست نبود؟! خلقت این آدمیزادت چه بود دیگر؟! از روز خلقت این موجود دوپا و فضول آسایش نداشته ایم . هر کاری برایشان می کنیم یک چیزی هم طلبکار می شود همیشه دنبال واسطه و پارتی است ! جالب اینجاست که اعتبار واسطه هائی که پیدا شده از ما بالاتر رفته است.

با تشکر از دوست خوبم اون یکی حیدر

اینجا یکی در خواب می گرید …

آوریل 20, 2010

در این مکان مواظب فکر کردنتان باشید .

آوریل 12, 2010

با اولین قدمی که به پیاده رومی گذارم چشمم رضا کفاش را نشانه می رود که با صدای بسته شدن درب پشت سرم سرش را بالا می آورد وبه کفش هایم نگاه می کند . رضا کفاش با خودش می گوید : » بلاخره کفشهای تو هم پاره می شود «. به حرف هایش توجه نمی کنم و خودم را به نشنیدن می زنم . به راهم ادمه می دهم و به سوپر مارکت حسن آقا می رسم ، حسن اقا دم در مغازه اش ایستاده است . چون مقدار کمی بدهکارش هستم مجبورم سلام کنم . اونیز با روی باز جواب سلامم را می دهد و با خودش می گوید : » مرتیکه بیار این پولت رو بده دیگه ! »  لبخندی می زنم و به روی خودم نمی آورم و راهم را ادامه می دهم . نزدیکی های مترو که می رسم صدای ذهن ها زیاد می شود و متوجه نمی شوم کدام صدا مربوط به چه کسی هست ، ولی تا دم  دستگاه کارتخوان مترو که می رسم این جمله توی ذهنم نقش می بندد : » پسره موهاش رو مش کرده بود عجب بادمجون تازه و برنزه ای بود تازه از هلند خیار خورده بود احتمالا فلفل سیاه و استاد احمدی رینگ بکسش خرابه » خودم نیز سر در نمی آورم چه شد !

کارت مترویم شارژش تمام شده و دستگاه آلارم قرمز می دهد . مامور مترو زیر چشمی به من نگاه می کند و با خودش می گوید : » عمرا بذارم رد شی ، تا کارتت رو شاژ نکنی نمیزارم دنبال بقیه بری » بهم بر می خورد . و نگاه تندی به طرفش روانه می کنم . خیلی سریع کمرش را صاف می کند و سرش را بالا می آورد ودرون چشمانم خیره می شود . احتمالا اونیز متوجه شد که بهش گفتم ( در دلم ) : » مرتیکه حرف دهنت رو بفهم » . کارتم را شارژ می کنم و سوار مترو می شوم . صندلی ها طبق معمول پر است . روبروی در مترو وسط واگن ایستاده ام و میله ی وسط واگن را گرفته ام . از درون شیشه ی در مترو آدم آشنایی را می بینم که ادای من را در می آورد . ولی او اولین کسی است که نمی دانم به چه فکر می کند .  

سالی بر وزن سرزمین های دور دست

آوریل 7, 2010

به صدای نسیم گوش می دهم… و به گندمزار پایین تپه که رودی از وسطش می گذرد خیره می شوم… و باران می بارد ، بدون هیچ ابری و من … من با چشمان پینه بسته هنوز به انتهای دنیا خیره شدام… و خورشید می رود … و رود به دنبالش… و سرخی جامانده از خورشید بر گونه هایم… و باز در اینجا خدا می وزد… و گندمزار را می رقصاند و باز … و باز… و باز عرق دستان من و تو… وباز نگاه گرم مادر… و تنگ بلور… و ماهی سرخ… و خورشیدی که این بار از پشت سرم می تابد … و سایه ای که این بار جلوتر از صاحب اش قدم بر می دارد … و هنوز قلبم معلول… و من … هنوز دنبال آب انباری برای میزبانی اشک های جامانده در کف دستم … و بامداد اولین صبح … و خروسی که حس فقدانش به گوش می رسد … و دنبال ساعتی کوکی که برای نماز صبح بیدارم کند . من برای سال جدید عینک می خواهم .